پناهگاه بود، ولی پناه به آن همیشه با امن عیش نبود. زیر و زبری تند احوالش به ورقبازی شبیه بود که معلوم نبود الان کدام برگ را رو میکند. کودکانگی با جوانسری، معصومیت و گستاخی، زیبایی با هوش را همراه کرده بود. چشمهایش از منهای مظلومیت تا به اضافهی بیرحمی قیقاج میرفت. مثل همهی فمفتلها، با دروغ صادق بود. مانند گریت مسترهای شطرنج همزمان با جمعی از آماتورها بازی میکرد، هرچند از همهی آنها نمیبرد. گاهی تقلب هم میکرد. مینیاتوری که با سوررئالیسم، روی یخ، روی آتش، رقص تانگو میکرد.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران