تو هرگز مرا نخواهی شناخت!
شهرناز ابروهایش را چون دو ریسمان سیاه در هم گره می زند و میگوید:« دیگر چه در سر داری؟ هفت دریا و هفت خشکی را دیدی و نامت را در چهار گوشهی خاک بلند آوازه کردی. دست از این همه آرزوهای دور و دراز بردار!» از دور پیداست. سنگهای گرانبها بر چهار گوشهاش میدرخشند. میگویم:« خشکی و دریا را زیر پا گذاشتم اما آسمان را نه!»
شهرناز ابروهایش را چون دو ریسمان سیاه در هم گره می زند و میگوید:« دیگر چه در سر داری؟ هفت دریا و هفت خشکی را دیدی و نامت را در چهار گوشهی خاک بلند آوازه کردی. دست از این همه آرزوهای دور و دراز بردار!» از دور پیداست. سنگهای گرانبها بر چهار گوشهاش میدرخشند. میگویم:« خشکی و دریا را زیر پا گذاشتم اما آسمان را نه!»




نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران