مومه سرش را از ننویش به پایین خم کرد، به کف جنگل اشاره کرد و گفت: «حتما دقت کردی که حیوونها در مقایسه با ما با این دنیا خیلی سازگارتر هستن. پوششهای پشمی گرم، دندونهای تیز، چنگالهایی که کار چند جور ابزار رو براشون انجام میده، سرعت بیشتر، پرشهای بلندتر، حتی پرواز. اونها باید رئیس همهچی باشن! اما جک و جونورها نمیتونن برای هم داستان بگن و این تنها نقطهی قوت ماست. داستانها دانشی رو که به سختی به دست اومده به نسلهای بعد منتقل میکنن؛ جامعهها رو برای قصه گویی دور هم جمع میکنن و به ما نشون میدن زندگی تو قبیلههای دیگه چطوره. حتی باعث میشن ما همون چیزی رو که اونها احساس کردن احساس کنیم. مثل جادوی ذهن میمونه! به نظرت فوق العاده نیست؟ یوزپلنگ ممکنه سرعت و قدرت زیادی داشته باشه و دندونها و چنگالهای تیز، اما وقتی بخواد یهذره سرگرم بشه چیکار میکنه؟»




نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران