قوم اسیر قوم بنیاسرائیل است که زیر ستم فرعون قرار دارند و حضرت موسی آنها را نجات میدهد. در نوشتۀ فاکنر، بنیاسرائیل جای خود را به سیاهان میدهد و فرعون هم در نقش کارتورز مکازلین، سرپرست دودمان مکازلین، و نوادۀ دختری او روت ادموندز ظاهر میشود و خاصه، در داستان آخر، کل دستگاه حاکمۀ امریکا به صورت فرعون فرانمایی میشود. اسحاق مکازلین نقش موسی را دارد. او از میراث شوم نیاکانی تبری میجوید و پس از تشرف به آیین بیابان و سترده شدن خون آبا و اجدادی در رگهایش انتظار میرود که موسیانه به نجات سیاهان برآید. اما وقتی به داستان آخر میرسیم میبینیم که زن سیاهپوستی، که در واقع زن عموی اوست، در عزای نوۀ فرعونگیر خود نوحهسرایی میکند. پس معلوم میشود که اسحاق مکازلین در انجام رسالت خویش ناکام شده است. جالب اینکه عنوان این داستان، که همان عنوان کل مجموعه است، معنای دیگری پیدا میکند. به این ترتیب که اسحاق مکازلین از نقش موساییاش فروکشیده میشود. با اینهمه، نظر فاکنر به تلویح و تصریح بر این است که آینده از آن سیاهان است، چرا که سنتهای گرانبهای اولیه را حفظ کردهاند، سرشار از عاطفهاند، پایداری دارند، شفقت و سعۀ صدر و وفاداری و عشق کودکان در وجود آنهاست. و این نکته ناظر به به گفتۀ عیسی است که: «خوشا به حال حلیمان، زیرا آنان وارثان زمین خواهند بود.»






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران