حس عجیبی وجودم را فراگرفت و لرزه بر اندامم انداخت. نکند همه بیخبر و برای همیشه رفتهاند و من در این خانه تکو تنها ماندهام؟ ترسیدم. باز صدا زدم بلکه ترسم را فراموش کنم، اما آن حس عجیب قویتر شد. انگار هیچ موجودی در دنیا نمانده بود، نه انسان، نه پرنده، نه سگی ولگرد و نه حتی جیرجیرکی. صدای ناامید و وحشتزدهام باز بیهوده بلند شد. گویی کسی صدایم را نمیشنید جز مبلهای متروک، صندلیها، میزهای خاکگرفته، درهای بسته و اشیای ناامیدی که خودبه خود تقو توق میکنند.
خانهی خاموش حکایت سه نسل، داستان پیرزنی عبوس، گورزادی مهربان، مردی دلبستهی تاریخ و گسسته از خانواده و جوانانی آرمانگرا و اسیر چنبر ملال، داستانی از سالهای سیاه دههی هشتاد ترکیه، سالهای التهاب، سالهای یأس و نومیدی.
خانهی خاموش حکایت سه نسل، داستان پیرزنی عبوس، گورزادی مهربان، مردی دلبستهی تاریخ و گسسته از خانواده و جوانانی آرمانگرا و اسیر چنبر ملال، داستانی از سالهای سیاه دههی هشتاد ترکیه، سالهای التهاب، سالهای یأس و نومیدی.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران