در آوارِ خونینِ گرگ و میش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایستهی زیباترینِ زنان
که ایناش
به نظر
هدیّتی نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
قلب را شایستهترآن
که به هفت شمشیرِعشق
در خون نشیند
و گلو را بایستهترآن
که زیباترین نامها را
بگوید.
و شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونین سرنوشت
به پاشنهی آشیل
در نوشت…
رویینهتنی
که رازِ مرگاش
اندوهِ عشق و
غم تنهایی بود.
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایستهی زیباترینِ زنان
که ایناش
به نظر
هدیّتی نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
قلب را شایستهترآن
که به هفت شمشیرِعشق
در خون نشیند
و گلو را بایستهترآن
که زیباترین نامها را
بگوید.
و شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونین سرنوشت
به پاشنهی آشیل
در نوشت…
رویینهتنی
که رازِ مرگاش
اندوهِ عشق و
غم تنهایی بود.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران