ابشالوم، ابشالوم! همچون رمانهای امریکایی، روایت دیگری است از تقابل دل با سر(دل: جایگاه احساس و عاطفه و رحم و شفقت؛ سر: مسند عقل و منطق خشک). قهرمان رمانهای امریکایی- از آثار هاوتورن و ملویل گرفته تا هنری جیمز و فاکنر- بر اثر تجربهای یا حادثهای دل را فرو میگذارد و به سر تبدیل میشود. از این سبب یا دیو خونخواری میشود در قیافۀ آدمیزاد (چیلینگ ورت در داغننگ)، یا دچار مالیخولیای مهتری میگردد (اهب در موبیدیک)، یا خود مدار بیرحمی میشود چون تامس ساتپن در ابشالوم، ابشالوم! چنین آدمی جز هدف خویش چیز دیگری نمیبیند و مقصد و مقصودش وسوسۀ دایمی ذهنش میگردد. ساتپن پس از تجربۀ دوران پانزده سالگی که متوجه میشود در جنوب امریکا سه گروه آدم هست- بادکنک خندان(کاکا سیاه)، گله (سفید پوستان تهی دست)، اربابان زمین (صاحبان کشتگاهها)- تصمیم میگیرد سلطان بشود. برای رسیدن به این هدف…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران