«مغزِ همیشه کارراهاندازم مدام به یادم میآورد که بعد از هر تفریح در تعطیلات بهاری، باید برگردم خانه و با آن بوم خالی احمقانه روبهرو شوم. مغزم باید همیشه همهی شکستهایم را به من یادآوری کند. آن گودال تاریک بیالهامی آنجا منتظرم خواهد بود تا دوباره به داخل خود بکشاندم. تکهی موچی بزرگی را در دهانم میگذارم و سعی میکنم با احساس ترکیب جادویی طعمها و بافتهایش آرام شوم. خوشمزه است، اما نمیتواند حواسم را پرت کند…»
آیندهی کیمی، دختر نوجوان عاشق مد و طراحی لباسهای جسورانه، در آستانهی فروپاشی است. موعد انتخاب رشتهی دانشگاهیاش درحالی روزبهروز نزدیکتر میشود که نمیداند قرار است با زندگیاش چه کند، نمیداند اشتیاقش به چیست و چرا به قول مادرش، نمیتواند «سبک و صدای» خودش را در آثار هنریاش پیدا کند. در همین حین نامهای غافلگیرکننده از پدربزرگ و مادربزرگ ژاپنیاش دریافت میکند؛ دعوت سفری به ژاپن.
سارا کین، نویسندهی آمریکایی – ژاپنی کتاب، در این رمان از خلال توصیف دغدغهها و ترسها و اشتیاق کیمی، از لابهلای توصیفات شیرین متن و شرح رنگها و بوها و پارچهها و خوراکیها، به خوانندهی جوان کتاب نشان میدهد که گاهی باید حقیقتا گم شوید تا بتوانید خود واقعیتان را پیدا کنید.
آیندهی کیمی، دختر نوجوان عاشق مد و طراحی لباسهای جسورانه، در آستانهی فروپاشی است. موعد انتخاب رشتهی دانشگاهیاش درحالی روزبهروز نزدیکتر میشود که نمیداند قرار است با زندگیاش چه کند، نمیداند اشتیاقش به چیست و چرا به قول مادرش، نمیتواند «سبک و صدای» خودش را در آثار هنریاش پیدا کند. در همین حین نامهای غافلگیرکننده از پدربزرگ و مادربزرگ ژاپنیاش دریافت میکند؛ دعوت سفری به ژاپن.
سارا کین، نویسندهی آمریکایی – ژاپنی کتاب، در این رمان از خلال توصیف دغدغهها و ترسها و اشتیاق کیمی، از لابهلای توصیفات شیرین متن و شرح رنگها و بوها و پارچهها و خوراکیها، به خوانندهی جوان کتاب نشان میدهد که گاهی باید حقیقتا گم شوید تا بتوانید خود واقعیتان را پیدا کنید.





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران