کمکم همهچیز را میفهمم. میفهمم که نباید همیشه عشق را در بوقوکرنا کرد. عشق میتواند قوی و درعینحال آرام باشد. عشقْ فریادزدن اسمم در زمین فوتبال نیست، بلکه ندای مهربانی از آن سوی اتاق ایزوله است؛ ندایی از سوی شخصی که میداند ممکن است هیچوقت صدایش را نشنوم، اما درهرصورت انتخاب میکند که با من حرف بزند. عشق نمایشِ تاجهای درخشان یا دستهگلهای عظیم نیست. عشق را میشود در دستهگلهای پلاسیدهی روی میز دید که دیگر آب گلدانشان هم کثیف شده است؛ دستهگلهایی که مردم برایم آوردند، اما نمیدانستند که آیا اصلاً چشمهایم را باز خواهم کرد تا ببینمشان یا نه. عشق این نیست که با پلیوری قشنگ از کنار زمین فوتبال شاهد بهبارنشستن تلاشهایم باشند؛ عشق این است که شلخته و با صورتی رنگورورفته کنار تخت بیمارستانم بنشینند و شاهد ذرهذره آبشدنم باشند. میفهمم که عشق یعنی برای کسی آشفتهحال شوی. عشق یعنی سخت تلاش کنیم زرهی پولادین را برای محافظت تنمان کنیم و بعد، همان زره را برای محافظت از عزیزمان روی تنش بنشانیم. عشق یعنی برهنهایستادن و لرزیدن در برابر چیزیکه از آن واهمه داریم تا به آنچه بیش از هرچیزی در دنیا دوستش داریم ادای احترام کنیم. این عشقی است که دگرگونم میکند.
از متن کتاب
روثی لینزی قصهگویی با استعداد است و روایت زندگی منحصر به فردش هر خوانندهای را مجذوب و با خود همراه میکند. در هفده سالگیاش آمبولانسی او را زیر میگیرد و به بیمارستانی در لوییزیانا میبرد. پزشکان فقط پنج درصد احتمال میدهند او زنده بماند و فقط یکدرصد دوباره بتواند راه برود. اما یک ماه پس از جراحی جوش دادن بخشهای استخوانی ستون مهرهها، انگار معجزه میشود و لینزی میتواند روی دو پای خود از بیمارستان بیرون برود.
چند سال بعد و مدت کوتاهی پس از ازدواجش، دردهای عجیبی حس میکند، آزمایش و تصویر برداریها چیزی نشان نمیدهند و هیچ درمانی درد او را تسکین نمیدهد و درنهایت پزشکان فقط سکن قوی تجویز میکنند. لینزی زمینگیر، معتاد به مسکن و ناامید از ازندگی، به جراحی جدیدی تن میدهد، اما این بار با همان درد مزمن و وحشتناکی که به بیمارستان رفته بود از آنجا خارج میشود. او بدون امید و با زندگیِ از هم پاشیدهاش به لوییزیانا برمیگردد و سفری روحی را آغاز میکند که احساس شوق و سرزندگی را از نو به او بر میگرداند.
از متن کتاب
روثی لینزی قصهگویی با استعداد است و روایت زندگی منحصر به فردش هر خوانندهای را مجذوب و با خود همراه میکند. در هفده سالگیاش آمبولانسی او را زیر میگیرد و به بیمارستانی در لوییزیانا میبرد. پزشکان فقط پنج درصد احتمال میدهند او زنده بماند و فقط یکدرصد دوباره بتواند راه برود. اما یک ماه پس از جراحی جوش دادن بخشهای استخوانی ستون مهرهها، انگار معجزه میشود و لینزی میتواند روی دو پای خود از بیمارستان بیرون برود.
چند سال بعد و مدت کوتاهی پس از ازدواجش، دردهای عجیبی حس میکند، آزمایش و تصویر برداریها چیزی نشان نمیدهند و هیچ درمانی درد او را تسکین نمیدهد و درنهایت پزشکان فقط سکن قوی تجویز میکنند. لینزی زمینگیر، معتاد به مسکن و ناامید از ازندگی، به جراحی جدیدی تن میدهد، اما این بار با همان درد مزمن و وحشتناکی که به بیمارستان رفته بود از آنجا خارج میشود. او بدون امید و با زندگیِ از هم پاشیدهاش به لوییزیانا برمیگردد و سفری روحی را آغاز میکند که احساس شوق و سرزندگی را از نو به او بر میگرداند.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران