قایق نزدیک و نزدیکتر و بزرگ و بزرگتر شد و بعد رفت سمت جنوب. هنوز هم دور بود، اما اوزی میتوانست تشخیص دهد که قایق چوبی کهنهای است که فقط یک دکل دارد. چند علامت سیاه رویش بود که به اندازهی نقطهی سیاه کوچکی که حالا مستقیم به سمتش پرواز میکرد، توجهش را جلب نکرد.
کلارک با جوشوخروش رسید و خودش را کوبید به شانهی راست اوزی که سریع بنشیند؛ اما از شدت ضربه دوباره پرید بالا و این بار روی سر اوزی ایستاد. پرنده آنقدر هیجانزده شده بود که جیکش در نمیآمد.
اوزی پرسید:«چی شده؟ قایق معمولیه؟»
کلارک بالاخره توانست حرف بزند:«نه… یه… قایقه… با یه… جادوگر… توش.»
«شوخی میکنی! رین؟»
کلارک با جوشوخروش رسید و خودش را کوبید به شانهی راست اوزی که سریع بنشیند؛ اما از شدت ضربه دوباره پرید بالا و این بار روی سر اوزی ایستاد. پرنده آنقدر هیجانزده شده بود که جیکش در نمیآمد.
اوزی پرسید:«چی شده؟ قایق معمولیه؟»
کلارک بالاخره توانست حرف بزند:«نه… یه… قایقه… با یه… جادوگر… توش.»
«شوخی میکنی! رین؟»





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران