رابین گفت:« میبینم که تیر طلا به گردنتان آویزان کردهاید.»
– ازآن روز هدیهام را از خودم جدا نکردهام.
– باید بگویم که آن روز از متانت و صمیمیت شما خیلی خوشم آمده بود.
دختر بلند شد و به طرف شمعدانهای دیواری رفت و قطرههای شمع خشکیده را پاک کرد و گفت:« طعنه میزنید یا چاپلوسی میکنید؟
رابین ناخودآگاه بلند شد و گفت:« بههیچوجه، اینطور نیست. بیشتر وقتها به شما فکر میکردم و همیشه، آرزو داشتم دوباره ببینمتان. گمان نمیکردم به این راحتی میتوانم به دیدنتان بیایم. هرگز در خواب هم نمیدیدم که پدرتان…»
دختر بیتفاوت گفت:« درست است، حرفتان را ادامه بدهید بله، پدرم جاسوس است.»
– ازآن روز هدیهام را از خودم جدا نکردهام.
– باید بگویم که آن روز از متانت و صمیمیت شما خیلی خوشم آمده بود.
دختر بلند شد و به طرف شمعدانهای دیواری رفت و قطرههای شمع خشکیده را پاک کرد و گفت:« طعنه میزنید یا چاپلوسی میکنید؟
رابین ناخودآگاه بلند شد و گفت:« بههیچوجه، اینطور نیست. بیشتر وقتها به شما فکر میکردم و همیشه، آرزو داشتم دوباره ببینمتان. گمان نمیکردم به این راحتی میتوانم به دیدنتان بیایم. هرگز در خواب هم نمیدیدم که پدرتان…»
دختر بیتفاوت گفت:« درست است، حرفتان را ادامه بدهید بله، پدرم جاسوس است.»




نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران