اندام میانه و فربه حاجی، با عصای آبنوس سر نقره از پیش، و هیکل تکیده و لاغر خان ناظر از پس به جلو خان مقبره رسیدند. حاجی آن جا ایستاد و عصایش را برد پشت سرش و سر آن را محکم با دودست گرفت و به آن تکیه زد. نگاهش رو در و دیوار مقبره می چرخید. نفس نفس میزد و خسخس تنگ نفس با صدای تپش قلبش رو پردهی گوشش میکوبید. تا آن روز مقبرهی خود را ندیده بود…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران