بعضیها کارت بیسبال جمع میکنند. یا خارپشت، یا پرز توی ناف. ولی فلیسیتی جونیپر پیکل فرق میکند. او عاشق جمع کردن کلمههاست؛ کلمههایی که آدمها بهشان فکر میکنند، یا کلمههایی که به آنها نیاز دارند. ولی با این که فلیسیتی همه جای کشور را گشته، یک کلمه هست که هیچوقت آن را ندیده: خانه.
فلیسیتی از گشتوگذار خسته شده، ولی وقتی ون درب و داغان خانوادگیشان وارد شهر درهی نیمه شب میشود، احساس میکند اوضاع دارد عوض میشود. او برای اولینبار در عمر یازده سالهاش، جایی را پیدا میکند که میتواند در آن خاطرههای خوب بسازد… و شاید دوستی هم پیدا کند.
همهی اینها به خاطر این است که درهی نیمهشب قبلا شهری جادویی بوده، تا این که نفرینی جادو را از شهر فراری میدهد. البته این ماجراییست که مردم شهر تعریف میکنند.
فلیسیتی حس میکند هنوز کمی جادو توی درهی نیمهشب وجود دارد. جادو هنوز ناپدید نشده؛ فقط مدتی طولانیست که دارد قایمباشک بازی میکند. فلیسیتی باید کلمههای درست را پیدا کند تا جادو آزاد شود.
فلیسیتی از گشتوگذار خسته شده، ولی وقتی ون درب و داغان خانوادگیشان وارد شهر درهی نیمه شب میشود، احساس میکند اوضاع دارد عوض میشود. او برای اولینبار در عمر یازده سالهاش، جایی را پیدا میکند که میتواند در آن خاطرههای خوب بسازد… و شاید دوستی هم پیدا کند.
همهی اینها به خاطر این است که درهی نیمهشب قبلا شهری جادویی بوده، تا این که نفرینی جادو را از شهر فراری میدهد. البته این ماجراییست که مردم شهر تعریف میکنند.
فلیسیتی حس میکند هنوز کمی جادو توی درهی نیمهشب وجود دارد. جادو هنوز ناپدید نشده؛ فقط مدتی طولانیست که دارد قایمباشک بازی میکند. فلیسیتی باید کلمههای درست را پیدا کند تا جادو آزاد شود.





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران