شیرکوچولو همیشه نگران بود. مثلاً نگران انجام تکالیفش، یا این که دیر به مدرسه برسد…
او وقتی که نگران میشد،
دستپاچه میشد و دلدرد میگرفت،
اما بالاخره فهمید که چهکار کند تا حالش بهتر شود…
او وقتی که نگران میشد،
دستپاچه میشد و دلدرد میگرفت،
اما بالاخره فهمید که چهکار کند تا حالش بهتر شود…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران