با غرش جرثقیلها و هژدهچرخهها از تو رختخواب میپریدیم و تازه آفتاب زده بود که میرفتیم و سایه دیوار مینشستیم و نگاه میکردیم که کارگران آبیپوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نور خورشید را باز میتافت، تو تلهبستها وول میخوردند. آفتاب که پهن میشد، خنکای صبح را میمکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانههای ما، سر باز کرده بود و دویده بود تو کوچهها و دو رشته لوله قیراندود، مثل دو مار نر و ماده، از حاشیه انبوه نخلهای دوردست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایههای چوبی مالیده به نفت، مثل چوبههای دار، جابهجا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها میلرزیدند…
و شب که پدرم از قهوهخانه برگشت، لبولوچهاش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونهها رو خراب کنن… میگن برا اداره بازم زمین میخوان…»
از متن کتاب صفحه 112
و شب که پدرم از قهوهخانه برگشت، لبولوچهاش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونهها رو خراب کنن… میگن برا اداره بازم زمین میخوان…»
از متن کتاب صفحه 112







نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران