بازو در بازوی هم قدم میزدیم. غریبهای سر راهمان سبز شد. از اهالی ده بود. نگاهش به تو افتاد و جوری ماتش برد انگار که به تماشای الههای نشسته است. یادت میآید، شاهدخت؟ جوان بود؛ گرچه گمانم آن روزها خود ما هم جوان بودیم. چشمهاش گرد شده بود. گفت تا به حال زنی به این زیبایی ندیده است.
غول مدفون حکایت زندگی زوجی است در میان مردمی که چیزی از گذشتهی خود به یاد نمیآورند. خود آنها هم تنها یادشان میآید که زمانی پسری داشتهاند و میدانند که به جستوجوی او باید پا در راه سفری سحرآمیز گذاشت.
آنچه در راه رخ میدهد، و آنچه باهم میگویند و نمیگویند، اثری شگفتانگیز میسازد به قلم برندهی جایزهی نوبل ادبیات، که از ما میپرسد در روزگاری که همهچیز فراموش میشود، آیا عشق هم از یادها میرود؟
غول مدفون حکایت زندگی زوجی است در میان مردمی که چیزی از گذشتهی خود به یاد نمیآورند. خود آنها هم تنها یادشان میآید که زمانی پسری داشتهاند و میدانند که به جستوجوی او باید پا در راه سفری سحرآمیز گذاشت.
آنچه در راه رخ میدهد، و آنچه باهم میگویند و نمیگویند، اثری شگفتانگیز میسازد به قلم برندهی جایزهی نوبل ادبیات، که از ما میپرسد در روزگاری که همهچیز فراموش میشود، آیا عشق هم از یادها میرود؟






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران