«گاهی در زندگیام تاریکی میخزد و تلاش میکند در من رخنه کند. آنچه در ذهن دارم تصویر ملکهٔ تاریکی است: قدرتمند، گریزناپذیر، همهچیز را میپوشاند و روی خودش را نیز نمایان نمیکند. ملکه شانهام را در چنگ میگیرد. کاش نشانهای اخطاری یا یادداشتی از زیر در خانهام سر میخورد، یا کسی برایم پیامی میفرستاد که ملکه در راه است.» لمس سردش ناگهانی است، آغوشش مرا در بر میگیرد نور از جهان رخت بر میبندد و من از همهجا بیخبر در تاریکی غرق میشوم هیچ چیز رنگ خوشی ندارد و نخواهد داشت. اگر هم داشته در گذشته مانده است به تنها چیزی که فکر میکنم زنده ماندن است. افسردگی از راه رسیده است.»
در این کتاب نویسنده به آن دسته از آموزههایی میپردازد که انسان را در برابر رنج و آسیب ایمن کنند اما پیش از آن باید پرسید اساساً چرا زندگی انسان در برابر رنج آسیب پذیر است؟ و از آن هم مهمتر آیا ما انسانها میخواهیم در برابر رنج و آسیب ایمن باشیم؟






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران