رابی عاشق این بود که خوش بگذراند، تاب بازی کند و به کشف جاهای دور و دست نخوردهی پارک برود. رابی همیشه خوشحال بود تا اینکه یک روز، یک موجود نامرئی کوچک به سراغش آمد. موجودی که فقط رابی متوجه آن شده بود و هر کاری که میکرد هر جایی که میرفت، آن موجود دنبالش میآمد. اسم آن موجود «نگرانی» بود.
شما تا به حال مثل رابی نگران شدهاید؟ فکر کردهاید یعنی میشود دوباره خوشحال باشم؟ رابی هم این سؤال را از خودش پرسید. داستان «رابی نگران میشود» به همین سؤال جواب میدهد. به نظر شما را بی چهکار میکند؟
شما تا به حال مثل رابی نگران شدهاید؟ فکر کردهاید یعنی میشود دوباره خوشحال باشم؟ رابی هم این سؤال را از خودش پرسید. داستان «رابی نگران میشود» به همین سؤال جواب میدهد. به نظر شما را بی چهکار میکند؟





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران