یک روز صبح مثل روح از راه رسید. نه، مثل روح نه، زیرا دختری معمولی بود، از جنس گوشت و خون. وقتی از راه رسید که خورشید تازه داشت آب را لمس می کرد. توی قایق کوچکی پارو می زد…
حالا روستا روز خاصی دارد؛ روزی که دختری از یک قایق دیده بانی متروکه بیرون آمد.
آری. او باز گشته بود، خودش بود؛ لالانی، دختر دریاهای دور.
حالا روستا روز خاصی دارد؛ روزی که دختری از یک قایق دیده بانی متروکه بیرون آمد.
آری. او باز گشته بود، خودش بود؛ لالانی، دختر دریاهای دور.




نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران