در جهانبینیِ مامان و آدمهایی شبیه او مراقبت هم مرحلهای از زندگی بود. مرحلهای کاملاً طبیعی مثل مدرسه رفتن، ازدواج کردن و بچهدار شدن. برای هر کسی در روند زندگی پیش میآمد که عزیزی را در بستر بیماری ببیند و آن وقت فرصتی برای خدمت یا مراقبت فرا میرسید. اینجور وقتها کسی فکر نمیکرد “پس زندگی من چی؟” موقعیت کاری و شغلی و خانوادگی میرفت در اولویتهای بعدی و جهانْ دوروبر یک تخت معنا پیدا میکرد.
زهره ترابی/ برشی از روایت سربازهایی با مدت خدمت نامحدود
بعد از زلزله، رفته بودیم مراقبشان باشیم اما بعد از مرگ سهراب میرسیدیم. مایی که گاهی دلمان برای آن بازماندۀ مغموم میسوخت، گاهی چشممان از تصور رنجهای مشابه و تعمیمشان به تمام شهر خیس میشد، خیال میکردیم باید تاوان زنده ماندنمان را بدهیم.
زهرا صنعتگران/ پس از مرگ سهراب میرسیدیم
مرگ و زندگی دخترم به من بستگی داشت؟ مگر من مراقبت را بلد بودم؟ حالِ بازیکن ذخیره و همیشه نیمکتنشینی را داشتم که دقیقههای آخر، مربیاش آمده و دم گوشش گفته «باید بری نوک حمله. قهرمانی ما به تو بستگی داره.» تا آن وقت، مرگ و زندگی کسی به من سنجاق نشده بود.
مرضیه اعتمادی/ من کانگورو نبودم
ما ایوب نبودیم سیزده روایت از فراز و فرود انسان در تجربۀ مراقبت از دیگری است. قصۀ سفر قهرمانی معمولی که ناگهان در موقعیتی غیرمعمولی باید به زندگیاش ادامه دهد و تسلیهایی برای ادامۀ راه بیاید. در مراقبت، چیزهای ظریفی از دست میروند و چیزهای ظریفی به دست میآیند که پاهی حتی اسم هم ندارند. به دست آمدهها و از دست رفتههای مراقبت بیشترشان نامرئی و دیریاب هستند و شبیه کانیهای زیرزمینی، کند و ناملموس، در بستر سالیان شکل میگیرند. مراقب مترجم دردهاست. رنج و زندگی را به یکدیگر ترجمه میکند و خودش هم در این میانه میبالد و بالغ میشود.
ما ایوب نبودیم صرفا چند روایت در ستایش انتخاب انسانی و شکوهمندِ مراقبت از دیگری نیست. در این کتاب، سیزده نفر تلاش کردهاند روزها و شبهای بخشیده شده به دیگری، امیدها و یاسها، انگیزهها و خستگیها و آسیبهای مراقبت را روایت کنند.
زهره ترابی/ برشی از روایت سربازهایی با مدت خدمت نامحدود
بعد از زلزله، رفته بودیم مراقبشان باشیم اما بعد از مرگ سهراب میرسیدیم. مایی که گاهی دلمان برای آن بازماندۀ مغموم میسوخت، گاهی چشممان از تصور رنجهای مشابه و تعمیمشان به تمام شهر خیس میشد، خیال میکردیم باید تاوان زنده ماندنمان را بدهیم.
زهرا صنعتگران/ پس از مرگ سهراب میرسیدیم
مرگ و زندگی دخترم به من بستگی داشت؟ مگر من مراقبت را بلد بودم؟ حالِ بازیکن ذخیره و همیشه نیمکتنشینی را داشتم که دقیقههای آخر، مربیاش آمده و دم گوشش گفته «باید بری نوک حمله. قهرمانی ما به تو بستگی داره.» تا آن وقت، مرگ و زندگی کسی به من سنجاق نشده بود.
مرضیه اعتمادی/ من کانگورو نبودم
ما ایوب نبودیم سیزده روایت از فراز و فرود انسان در تجربۀ مراقبت از دیگری است. قصۀ سفر قهرمانی معمولی که ناگهان در موقعیتی غیرمعمولی باید به زندگیاش ادامه دهد و تسلیهایی برای ادامۀ راه بیاید. در مراقبت، چیزهای ظریفی از دست میروند و چیزهای ظریفی به دست میآیند که پاهی حتی اسم هم ندارند. به دست آمدهها و از دست رفتههای مراقبت بیشترشان نامرئی و دیریاب هستند و شبیه کانیهای زیرزمینی، کند و ناملموس، در بستر سالیان شکل میگیرند. مراقب مترجم دردهاست. رنج و زندگی را به یکدیگر ترجمه میکند و خودش هم در این میانه میبالد و بالغ میشود.
ما ایوب نبودیم صرفا چند روایت در ستایش انتخاب انسانی و شکوهمندِ مراقبت از دیگری نیست. در این کتاب، سیزده نفر تلاش کردهاند روزها و شبهای بخشیده شده به دیگری، امیدها و یاسها، انگیزهها و خستگیها و آسیبهای مراقبت را روایت کنند.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران