کارلو لوی، نویسنده و نقاش و پزشک ایتالیایی، از رهبران جنبش ضدفاشیستی ایتالیا در قرن بیستم بود که بخش عمدۀ عمر خود را به مبارزه گذراند.
نوشتن و نقاشی ابزاری بود که همواره تحت خدمت مبارزههای ضدفاشیستی لوی قرار داشت، اگرچه ارزشهای هنری و تاریخی نوشتهها و نقاشیهای او انکارناپذیر است.
لِوی در دوره حکومت موسولینی در سالهای 1935 و 1936 به دلیل فعالیتهای سیاسیاش به لوکانیا، منطقهای دورافتاده در جنوب ایتالیا، تبعید شد. «مسیح هرگز به اینجا نرسید» یا «مسیح در ابولی متوقف ماند» روایت لوی از سالهای تبعید است که در سال 1945 منتشر و به مرور به مشهورترین کتاب او تبدیل شد و شهرت جهانی برای او به ارمغان آورد.
در سال 1979، فرانچسکو رزی، کارگردان نامدار ایتالیایی، نسخۀ سینمایی کتاب لوی را ساخت که شهرت جهانی اثر را دوچندان کرد.
آوریل با آفتاب و باران و ابرهای سرگردانش ماه متلونی بود. جنبشی در هوا وجود داشت که شاید در جایی دیگر در دوردستها بهار را نوید میداد. اما عطر یک زندگی دوباره و انبوه گیاهی سرزمینهای حاصلخیز شمال که از زیر برف سردرمیآورند تا در گرمای مطبوع و در سرسبزی نفس بکشند، تا گالیانو نمیرسید. سرما تمام شده بود و بادهای نیرومندی میوزید، اما نه علفی در کنارهها سبز میشد، نه گلی میشکفت و نه بنفشهای سربرمیآورد. هیچچیز در آن دورنما عوض نمیشد. زمینهای بیحاصل مثل همیشه در گسترۀ خاکستریرنگ خود غنوده بودند. کمبود چیزی، حیات خود سال، حس میشد و این احساس کمبود وجود آدمی را مالامال از اندوه میکرد.
نوشتن و نقاشی ابزاری بود که همواره تحت خدمت مبارزههای ضدفاشیستی لوی قرار داشت، اگرچه ارزشهای هنری و تاریخی نوشتهها و نقاشیهای او انکارناپذیر است.
لِوی در دوره حکومت موسولینی در سالهای 1935 و 1936 به دلیل فعالیتهای سیاسیاش به لوکانیا، منطقهای دورافتاده در جنوب ایتالیا، تبعید شد. «مسیح هرگز به اینجا نرسید» یا «مسیح در ابولی متوقف ماند» روایت لوی از سالهای تبعید است که در سال 1945 منتشر و به مرور به مشهورترین کتاب او تبدیل شد و شهرت جهانی برای او به ارمغان آورد.
در سال 1979، فرانچسکو رزی، کارگردان نامدار ایتالیایی، نسخۀ سینمایی کتاب لوی را ساخت که شهرت جهانی اثر را دوچندان کرد.
آوریل با آفتاب و باران و ابرهای سرگردانش ماه متلونی بود. جنبشی در هوا وجود داشت که شاید در جایی دیگر در دوردستها بهار را نوید میداد. اما عطر یک زندگی دوباره و انبوه گیاهی سرزمینهای حاصلخیز شمال که از زیر برف سردرمیآورند تا در گرمای مطبوع و در سرسبزی نفس بکشند، تا گالیانو نمیرسید. سرما تمام شده بود و بادهای نیرومندی میوزید، اما نه علفی در کنارهها سبز میشد، نه گلی میشکفت و نه بنفشهای سربرمیآورد. هیچچیز در آن دورنما عوض نمیشد. زمینهای بیحاصل مثل همیشه در گسترۀ خاکستریرنگ خود غنوده بودند. کمبود چیزی، حیات خود سال، حس میشد و این احساس کمبود وجود آدمی را مالامال از اندوه میکرد.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران