یک بار که روی یخ رفتم، چشمم به چیزی افتاد. آن قدر تاریک بود که نمیتوانستم خوب ببینم، اما هربار که قدمی برمیداشتم، تکههای ریز طلایی از زیر یخ به بالا پخش میشدند و قدمهایم را دنبال میکردند.
حرفهایش در ذهنم تکرار میشد… حال میدیدم موجودی آنجاست؛ همانی که قبلا میخواست نشانم دهد.
… هنوز نمیتوانم چیزی بگویم. فقط به حجم کوچکی به رنگ آبی سیر نگاه میکنم که مثل ستاره میدرخشد و از میان امواج بیرون میآید.
شیرجه میزند و به درون امواج فرو میرود. اما این بار دیگر ناپدید نمیشود؛ دوباره بالا میآید. انگار برمیگردد تا به پشت سر نگاه کند. چه میبینم؟ قبل از اینکه مطمئن شوم، دوباره شیرجه میزند و در میان امواج پنهان میشود…
حرفهایش در ذهنم تکرار میشد… حال میدیدم موجودی آنجاست؛ همانی که قبلا میخواست نشانم دهد.
… هنوز نمیتوانم چیزی بگویم. فقط به حجم کوچکی به رنگ آبی سیر نگاه میکنم که مثل ستاره میدرخشد و از میان امواج بیرون میآید.
شیرجه میزند و به درون امواج فرو میرود. اما این بار دیگر ناپدید نمیشود؛ دوباره بالا میآید. انگار برمیگردد تا به پشت سر نگاه کند. چه میبینم؟ قبل از اینکه مطمئن شوم، دوباره شیرجه میزند و در میان امواج پنهان میشود…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران