«زندگی پدیدهای روانشناختی یا فیزیولوژیک نیست که شاخههای مقتضی علم بتوانند مطالعه و کنترلاش کنند. با وجود این، ما همچنان تمایل داریم زندگی را (به قول نیچه) «یک معما، مسئلهای مربوط به شناخت» تلقی کنیم که یکبار برای همیشه باید حل شود. امروز، در دورانی که به نظر میرسد زندگی، حتا بیشتر از طبیعت، در کانون اندیشه قرار گرفته است، در دورانی که چنان بهنظر میرسد که گویی تلاش برای کنترل طبیعت به تلاشی جدید برای کنترل زندگی تبدیل شده است، بهخاطر آوردن این اظهار نظر ویتگنشتاین اهمیتی تعیین کننده دارد: “ما احساس میکنیم که حتا هنگامی که به همهی پرسشهای علمی ممکن پاسخ داده شود بازهم مسائل زندگی دستنخورده باقی میماند. ” بنابراین، اگر ما عادتمان در خواندن کتاب طبیعت را تغییر دهیم، آیا واقعا میتوانیم آنچه را هرگز در کتاب زندگی نوشته نشده است تغییر دهیم؟ ولی اگر زندگی مفهومی علمی نباشد، آیا میتواند بهمنزلهی مفهومی فلسفی احیا شود؟»
«در اخلاق نمیتوانیم بگوییم چهچیزی بخشی از زندگی است یا باید باشد و چهچیزی بخشی از زندگیهای ما نیست یا نباید باشد. نمیتوانیم برخی از امکانها را از زیستن کنار بگذاریم. انجام چنین کاری مستلزم این است که بیرون زندگی بایستیم و جدا از شکلاش به آن فکر کنیم، چنان که گویی داریم از بالا به آن نگاه میکنیم. اما البته این مهمل محض است.»
از متن کتاب
«در اخلاق نمیتوانیم بگوییم چهچیزی بخشی از زندگی است یا باید باشد و چهچیزی بخشی از زندگیهای ما نیست یا نباید باشد. نمیتوانیم برخی از امکانها را از زیستن کنار بگذاریم. انجام چنین کاری مستلزم این است که بیرون زندگی بایستیم و جدا از شکلاش به آن فکر کنیم، چنان که گویی داریم از بالا به آن نگاه میکنیم. اما البته این مهمل محض است.»
از متن کتاب





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران