در روزنگارد، محل قدیمیمان بودم. پدرم زیر همان پل مورد حمله و زورگیری قرار گرفته بود، همانجایی که در تاریکی میدویدم، ترسان به سمت خانه مادر. جایی که لامپهای روشن، نشانگرهای زندگی بودند. اینجا کودکی من بود. جایی که همه چیز شروع شد. احساس عجیبی داشتم، بزرگ، در عین حال کوچک.
قهرمانی بودم که بازگشته بود. یک ستاره فوتبال و کودکی ترسان در تونل. کودکی که فکر میکرد:
«تا وقتی سریع میدوم، در امانم.»
قهرمانی بودم که بازگشته بود. یک ستاره فوتبال و کودکی ترسان در تونل. کودکی که فکر میکرد:
«تا وقتی سریع میدوم، در امانم.»
قوطی نوشیدنی بود و موسیقی یوگسلاو، یخچال خالی و جنگ بالکان. گاهی اوقات پدرم کمی وقت میگذاشت و دربارهی فوتبال صحبت میکردیم. هر بار انگار روی ماه راه میرفتم، خب پدرم بود! یک روز که هرگز فراموشش نمیکنم گفت:
«زلاتان الان وقتشه برای یک باشگاه بزرگ بازی کنی.»






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران