گفتم: «دوست ندارم قصه بگم. میخوام کتابم رو بخونم.»
«چرا، میخوای برام قصه بگی.»
گفتم: «چرا من؟»
«چون نگاه کردم و دیدم تو از همه دهنت بزرگتره.»
پرسیدم: «اگه برات قصه نگم اونوقت چیکار میکنی؟»
با شیرینزبانی گفت: «خب، هیچی. فقط تا اونجا که بتونم جیغ میکشم، بعد وقتی همه اومدن اینجا بهشون میگم تو پدرمی. بهم گفتهن وقتی جیغ میکشم مثل این میمونه که دنیا به آخر رسیده. حتا ممکنه کسی رو بزنم: مثلاً یه پیرزن معصوم رو. تا حالا شده تو کشتی از پا آویزونت کنن؛ آقا؟»
«چرا، میخوای برام قصه بگی.»
گفتم: «چرا من؟»
«چون نگاه کردم و دیدم تو از همه دهنت بزرگتره.»
پرسیدم: «اگه برات قصه نگم اونوقت چیکار میکنی؟»
با شیرینزبانی گفت: «خب، هیچی. فقط تا اونجا که بتونم جیغ میکشم، بعد وقتی همه اومدن اینجا بهشون میگم تو پدرمی. بهم گفتهن وقتی جیغ میکشم مثل این میمونه که دنیا به آخر رسیده. حتا ممکنه کسی رو بزنم: مثلاً یه پیرزن معصوم رو. تا حالا شده تو کشتی از پا آویزونت کنن؛ آقا؟»






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران