حمیدرضا صدر نقد فیلم را به چشم متنی میدید که باید همپای فیلم به اثری هنری تبدیل شود. بهترین نوشتههایش را باید به چشم جستارهایی دربارهی سینما دید؛ جستارهایی که ردپای شخصی راوی در آنها پیداست: در این متنها گاهی جنبههایی از زندگیِ نویسنده هم به چشم میآید. نویسنده خوانندهاش را به دیدن، به دوباره دیدنِ فیلمها، دعوت میکند و راهی پیشِ رویش میگذارد که پیشنهادی برای سردرآوردن از دنیای فیلم، یا دنیای کارگردان، یا دنیای بازیگر است. آنجا که لازم است لحظههایی از خودش، زندگیاش و آن شوقِ همیشگیاش را وارد متن میکند؛ متنی حاصل پرسهزنیِ خلاقانهی نویسندهای که محدودهی متداولِ نقد فیلم را برنمیتابد و به جستوجوی راهی برمیآید تا زندگیاش را به گونهای به فیلمی خاص گره بزند که باور کنیم او فیلم را به چشم دیگری دیده؛ انگار آن فیلم، آن لحظهی بازی، آن دیالوگی که گوشهی ذهنش مانده، بخش مهمی از زندگیاش بوده است.
«تو به یک شب برفی و ایستادن روی یک پُل بلند فکر کردی. و فرشتهای که سروکلهاش پیدا شود تا دستت را بگیرد و در آغوشت بکشد.
تو به آسمان نگاه کردی.»
«تو به یک شب برفی و ایستادن روی یک پُل بلند فکر کردی. و فرشتهای که سروکلهاش پیدا شود تا دستت را بگیرد و در آغوشت بکشد.
تو به آسمان نگاه کردی.»



نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران