ماری لوئیس عاشق تنهایی و سکوت بود. او خیلی باهوش و حواسجمع بود و دلش میخواست در آرامش بنشیند و کتاب بخواند. ماری آنقدر آرام بود که هیچوقت دوست نداشت حرف بزند؛ وقتی همه ازش میپرسیدند:
«چرا اینقدر ساکتی؟»
هیچ جوابی نداشت به بقیه بدهد تا اینکه یک روز فکر بکری به ذهنش رسید!
«چرا اینقدر ساکتی؟»
هیچ جوابی نداشت به بقیه بدهد تا اینکه یک روز فکر بکری به ذهنش رسید!





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران