آنگاه صنوبری تکافتاده بر فراز تپه پدیدار میشود. خدا میداند چه کسی آن را نشانده و اصلاً چرا آنجا قد برافراشته است.
به آسانی نمیتوان از قامت کشیده و جامهی سبزش چشم برداشت. اما آیا این زیبای رعنا شادمان نیز هست؟ در تابستان جز گرمای سوزان نصیبی نمییابد و در زمستان جز سرما و بوران و در پاییز جز شبهای هولناکی که چشم را تاریک میکنند و گوش را مملو از زوزهی خشمآلود باد بیپیر.
از همه بدتر اینکه تمام عمر تنهاست، تنهای تنها.
بیابان داستان پسری سودایی است که با داییاش رهسپار سفری میشود، سفری که نقطهی پایانی است بر دنیای خیالانگیز کودکی او. پسرک در طول این سفر رویدادهای شگفتی را از سر میگذراند و بسیاری از مفاهیم عمیق زندگی را با تمام وجود درک میکند، مفهوم عشق، ترس، تنهایی و البته مرگ.
به آسانی نمیتوان از قامت کشیده و جامهی سبزش چشم برداشت. اما آیا این زیبای رعنا شادمان نیز هست؟ در تابستان جز گرمای سوزان نصیبی نمییابد و در زمستان جز سرما و بوران و در پاییز جز شبهای هولناکی که چشم را تاریک میکنند و گوش را مملو از زوزهی خشمآلود باد بیپیر.
از همه بدتر اینکه تمام عمر تنهاست، تنهای تنها.
بیابان داستان پسری سودایی است که با داییاش رهسپار سفری میشود، سفری که نقطهی پایانی است بر دنیای خیالانگیز کودکی او. پسرک در طول این سفر رویدادهای شگفتی را از سر میگذراند و بسیاری از مفاهیم عمیق زندگی را با تمام وجود درک میکند، مفهوم عشق، ترس، تنهایی و البته مرگ.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران