لیر: فکر میکنی لطمههای این توفانِ ستیزهخو بر پوستمان اهمیت بسیار دارد؟ برای تو چنین است. ولی، در جایی که درد بزرگتری ریشه دوانده، درد کوچکتر به زحمت احساس میشود. تو از پیش یک خرس میگریزی، ولی در این گریز اگر پاهایت تو را به کام دریای خروشان بکشاند، به دهان خرس پناه میبری. جان که در آسایش باشد تن زودرنج میشود. توفانی که در جان من است هرگونه احساسی را جز آن یکی که بر قلبم ضربه میکوبد از اندامهای حسیام سلب میکند. ناسپاسی فرزند! این آیا به آن نمیماند که دهانم دستم را که برای رساندن غذا به سویش میآید گاز بگیرد؟ ولی من به سختی تنبیهشان خواهم کرد. نه، دیگر اشک نخواهم ریخت. در همچو شبی بیرونم کنند! ببار باران! تحمل خواهم کرد. در همچو شبی مثل امشب. آخ! ریگان، گونریل! پدر پیر و مهربانتان که با قلبی بخشنده همه چیزش را به شما داد… اوه! این یادآوری راه را به دیوانگی میبرد؛ باید از آن پرهیز کرد؛ دیگر بس است.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران