میخواهم کاغذ را کلاً مچاله کنم و پیشنویسی برای مقالهام بنویسم که آن سرمای وحشتناک زیر پوستم میدود.
بی صدا توی سرم التماس میکنم دوباره نه. لطفاً دوباره نه.
سرمای جانکاه شدت میگیرد و جوری تمام منافذ بدنم را پر میکند که انگار لباسهایم را توی آب یخ خیساندهام و همین جاست که مغزم هشدار میدهد یا شدیداً تب کردهام یا چیزی نمانده که جلوی یک کلاس بیست و دو نفره نامرئی شوم.
آلیس سان همیشه حس میکرد در مدرسه نامرئی است. او تنها دانشآموزی بود که در میان ثروتمندترین و شناختهشدهترین نوجوانان چین با بورسیهی تحصیلی درس میخواند. اما بعد کم کم بدون اینکه دست خودش باشد نامرئی میشود… واقعاً نامرئی میشود.
بی صدا توی سرم التماس میکنم دوباره نه. لطفاً دوباره نه.
سرمای جانکاه شدت میگیرد و جوری تمام منافذ بدنم را پر میکند که انگار لباسهایم را توی آب یخ خیساندهام و همین جاست که مغزم هشدار میدهد یا شدیداً تب کردهام یا چیزی نمانده که جلوی یک کلاس بیست و دو نفره نامرئی شوم.
آلیس سان همیشه حس میکرد در مدرسه نامرئی است. او تنها دانشآموزی بود که در میان ثروتمندترین و شناختهشدهترین نوجوانان چین با بورسیهی تحصیلی درس میخواند. اما بعد کم کم بدون اینکه دست خودش باشد نامرئی میشود… واقعاً نامرئی میشود.




نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران