بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر نگاه هیچکس، بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچکس از خیابان خالیِ کنارِ خانهٔ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها رؤیای عابری را که از آنسوی باغهای نارنج میگذرد پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران