از آنچه بر سرش آمده بود به هیچکس چیزی نمیگفت. اما گاهی، خاصه در غروب، در ساعاتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود، در جان جاودانه مجروحش توفانی برمیخاست. آنوقت روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعلهور میشد و سینهاش را به آتش میکشید. تنها و افسرده بهآرامی اشک میریخت و زیر لب زمزمه میکرد: «کاترینای من، کبوتر بیهمتایم، خواهرک شیرینم…»







نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران