افسریار وظیفه ژولا به پدرش، لایوش تُتراهآهنچی سابق و رئیس آتش نشانی روستای کوهستانیِ ماتراسنتآنا، نامه نوشته که سرگرد وارّو قبول کرده، محض تمدد اعصاب و علاج بیخوابی، مهمان آنها شود. سرگرد با اتوبوسی از راه میرسد و بساط پاچهخواری و عزتتپانی برپا میشود. لایوش نمیداند جنون سرگرد ته ندارد، نمیداند شاید مجبورشان کند هر شب تا صبح جعبه درست کنند، نمیداند پسر دلبندشان در جبههها کُشتهشده، بااینحال…
داستانی بهیادماندنی اثر یکی از استادان ادبیات گروتسک در قرن بیستم.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران