یه دیوونه رو میشناختم که فکر میکرد دنیا به آخر رسیده. نقاش بود و حکاک. خیلی دوستش داشتم. میرفتم و میدیدمش، توی دیوونهخونه. با دستهام میگرفتمش و میکشوندمش کنار پنجره. ببین! اونجا! ذرتهای درحال قد کشیدن! حالا اونجا! ببین! بادبونهای قایقهای ماهیگیری! همهی اون زیبایی! دستش رو پس میکشید و به کنج خودش برمیگشت. هراسون بود. هر چی دیده بود خاکستر بود.






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران