الینر در حالی که با او دست میداد، لبخند زد و گفت: «شب بخیر.» و همانطور که وارد آن هوای بسیار سرد میشد با اطمینان کامل به خودش گفت این همون مردیه که باید باهاش ازدواج میکردم. او احساسی داشت که قبل از این هرگز تجربه نکرده بود به خودش گفت اما اون بیست سال از من جوونتره و با دختر عموم ازدواج کرده.
او لحظهای از گذر زمان و اتفاقاتی که موقعیتهای زندگیاش را خراب کرده بود آزرده شد و به خودش گفت از همتون بدم میاد و صحنهای جلوی چشمش تصور کرد که مگی و رنی کنار آتش نشسته بودند و با خودش فکر کرد، یه ازدواج سعادتمند و موفق، چیزی که همیشه حس میکردم. یه ازدواج موفق. الینر همان طور که پشت سر بقیه از آن خیابان کوچک و تاریک پایین میرفت نگاهی به بالا انداخت.
نور مانند پروانههای یک آسیاب بادی، به آرامی در پهنای آسمان پخش شده بود و حرکت میکرد. او به خود گفت حمله هوایی! اصلا حمله ی هوایی رو یادم رفته بود…
او لحظهای از گذر زمان و اتفاقاتی که موقعیتهای زندگیاش را خراب کرده بود آزرده شد و به خودش گفت از همتون بدم میاد و صحنهای جلوی چشمش تصور کرد که مگی و رنی کنار آتش نشسته بودند و با خودش فکر کرد، یه ازدواج سعادتمند و موفق، چیزی که همیشه حس میکردم. یه ازدواج موفق. الینر همان طور که پشت سر بقیه از آن خیابان کوچک و تاریک پایین میرفت نگاهی به بالا انداخت.
نور مانند پروانههای یک آسیاب بادی، به آرامی در پهنای آسمان پخش شده بود و حرکت میکرد. او به خود گفت حمله هوایی! اصلا حمله ی هوایی رو یادم رفته بود…






نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران