بن خیلی پستانک دوست داشت
و همیشهی خدا یک پستانک توی دهانش بود
تا اینکه یک روز مامان گفت: «بن، تو حالا دیگر بزرگ شدهای.
فکر کنم وقتش رسیده که پستانک را کنار بگذاری.»
بن پرسید: «خب، حالا باید چهکار کنم، مامانی؟»
- مشاهده سبد خرید شما نمی توانید این مقدار را به سبد خرید خود بیافزایید — ما مجموعا 1 موجودی در انبار داریم و قبلا 1 در سبد خرید شما موجود می باشد





نظرات کاربران
فاقد نظر کاربران